اگر ریحانه باشی…

انّا اَعطَیناکَ الکَوثَر..فَصَلِّ لِرَبِّکَ واَنحَر..انَّ شانِئَکَ هوَ اَلاَبتَر.

گرچه ۱۸ سال گذشته است اما، خوب به خاطر دارم که چگونه مشرکان، پدرت را زخم زبان می زدند و قلب هایمان را به آتش می کشیدند.آنان به زعم باطل خود گمان می بردند که، هرآنچه افتخار است نصیب مرد خواهد شد و زن را هیچ بهره ای از زندگانی نخواهد بود،اما،ولادت تو همه چیز را دگرگون ساخت….
تو خیر فراوان پدر گشتی و رحمتی بی انتها برای تمام خلایق…
پیش از آنکه خداوند تو را به زمینیان هدیه دهد، پیامبر بارها فرموده بودند که: دختر رحمت است و سراسر مهر و محبت…
در آن دورانی که ولادتِ هر دختر، خشمِ پدر را بر می انگیخت، پیامبر با شکفتن تو ای ریحانه من، لبخند بر لب می زد، بوسه بر دستانت و نگاه در چشمانت میدوخت.
رفتار پدرت حیرت اهل مکه را برانگیخت، تا آنکه زمزمه هایی از گوشه و کنار شهر به گوش رسید: یاللعجب محمد چه میکند؟ او را چه شده است که این چنین دخترش را محترم می شمارد و پا بر سنت ما می نهد؟….
آن‌جاهلان حقیرتر از آن بودند که دریابند غایتِ خلقت را و ببینند خورشیدِ عصمت را….
آن زمان که تمامِ دیار حجاز، پدرت را تنها گذاشت؛یگانه مادر تو، همان بانویی که برای پیوند با برترینِ خلایق، طعنه ها شنیده بود، آنچنان تکیه گاه پیمبر گشت که گویی سه سال سختی های شعبِ ابیطالب برای پدرت، دقایقی بیش نبوده است.
همرهِ مادر،تو نیز پا بر خاکِ شعبِ ابیطالب نهادی و لحظه به لحظه در آن تبعیدگاهِ ظلمت با نورِ خود، روشنای امید را در قلب مسلمانان پرتو افکندی.
آن زمان، در آن بیابان، همگان، حتی مشرکان دیدند که یک بانو چگونه می تواند با وجودِ خود، زندگانی را حیات ببخشد و در تلاطمِ طوفانِ مصائب، سپر بلایا گردد و یک خانواده را که نه، یک دین را استوار، برپا نگه دارد.
آن روز مادرت، جنایت مشرکان را در هم شکست و امروز، ای زهرای من!
با دستان تو، کاخ غاصبین ویران گشت…
آن زمان چه کسی گمان میبرد که اسلام برپا بماند و آوازه اش تمام دنیا را فرابگیرد؟
پس از ماجرای شعبِ ابیطالب، وقتی که مادرت خدیجه، چشم از این دنیا فانی فروبست، مشرکان گمان بردند که دیگر رکنِ پیامبر فروریخته و اسلام به پایان رسیده است؛ اما، طلوعِ حمایت های زهرای سه ساله، آنچنان طلعت یافت که پیامبر تو را “ام ابیها” خواند، و تو ای جانِ من، مادر پیامبر گشتی.
هم دخترش بودی و هم مادر، هم انیسِ جان و هم یاور.
روزی نبود که پیامبر، خونین و خاک آلود به خانه نیاید و تو، با دستان کوچکت، غبار از ماهرخش نزدایی و خون از چهره اش پاک ننمایی.
خوب به خاطر دارم که در مسجد چگونه سپر بلای پدر می شدی و او را به خانه باز میگرداندی.
در واپسین روزهای سخت مکه، گرچه هجوم کفر و شرک، جان پیامبر را بارها و بارها تهدید می کرد و قلبهایمان را آشفته می نمود؛اما، مهربانی های تو، آرامشی را در قلبش پرتو می افکند، که گویی هیچ خطری اسلام را تهدید نخواهد کرد.
پیامبر میدانست که حضورِ تو اسلام را تا قیامت که نه، جاودان برپا خواهد داشت…
روزهای طاقت فرسای مکه که سپری شد، مدینه میزبانِ پدرت گشت.
انصار، آنچنان پیامبر را دربرگرفتند و پیمان بستند که گویی فقط مرگ، میثاقِ آنان را خواهد شکست؛ اما…
آرامشِ روزهای نخست مدینه، فرصتی بود تا بتوانم تو را از پدرت بخواهم، اما نه برای این دنیای گذران، بلکه برای آخرتی جاودان.
من میدانستم که خداوند، تو را چند صباحی به زمینیان اعطی کرده است، تا غایت خلقت با مهرت، آشکار شود.
من تو را از پیامبر خواستم و نگاهت، اجابت خواسته ی من شد…
تو بانوی خانه ام‌ گشتی و روشنای قلبم و با مهرت، ای ریحانه من! آنچنان خانه مان را عطرآگین‌ نمودی، که گویی آشیانه یمان سراسر گل است همچون گلستان…
از همان لحظه نخستی که، امتداد نگاهِ
چشمانم را، در نگاه چشمانت یافتم؛ آرامشی بی انتها سراسر وجودم را فراگرفت.
تو انیسِ جان گشتی و قوت قلبم، آنچنان که هرگاه با تنی زخم خورده، از میدان نبرد بازمیگشتم، تنها یک نگاه تو، مرهمی می شد بر تمام جراحاتم.
نُه سال، لحظه به لحظه، مهرت را سرازیر قلبم نمودی و آنچنان سختی ها را به جان خریدی که، من شرمسار آن همه مهربانی های تو می شدم.
تو خوب علی را میشناختی، میدانستی که من هرآنچه دارم و خواهم داشت، در راه پروردگار داده ام و خواهم داد؛ و تو چقدر صبورانه در این راه، همسفرم گشتی. بارها به پیامبر گفته بودم که “یا رسول الله!فاطمه نِعمَ العَون است در راه عبودیت”.
چه کسی جز تو می توانست هم قدم من در مسیر بندگی خداوند شود؟
اصلا چه کسی جز یک بانو، میتواند بهشت را اینچنین نصیب همسرش گرداند؟
چه کسی جز یک مادر، میتواند عاشقانه کودکش را تا عرش برین بالا ببرد؟
جز یک زن، چه کسی میتواند هم دختر باشد و دلسوز برای پدر، هم همسر باشد و همسفر برای شوهر و هم، مادر باشد و فداکار برای فرزند.

فاطمه جانم! به راستی که تو، مظهر جمالِ خداوند گشتی و حقیقت زیبای خلقت زن را آشکار نمودی…
بانوی زیبایم! حورا الانسیه من!
برایم بیش از این سخت است که از خاطراتمان و از لحظه لحظه های باهم بودنمان بگویم.
بغض راه گلویم را بسته؛ و اشک هایم اجازه نمیدهند که ماهرخت را، برای واپسین لحظات ببینم.
اینک که تو را در آغوشم گرفته ام، فقط خدا میداند که قلبم در این لحظات سخت فراق، چگونه می تپد؟
اصلا مگر می شود، من باشم و تو از این خانه پربکشی؟زهرای من! دشمن خوب می دانست رکنِ علی، جان توست؛ و چقدر ظالمانه توانست جانم را میان کوچه ها برباید. شرمنده ام زهرا.
شرمنده آن بازوان کبودت، شرمسار آن پهلوی شکسته ات و گل پرپر شده ات. چه بگویم؟
جز آنکه، از نگاه چشمان ملتمسم عیان است که، دلم میخواهد در این روزهای سخت غربت، چند صباحی بیشتر، در کنارم بمانی. میدانی با رفتنت، علی دیگر هیچ کس را نخواهد داشت؟
میدانی که اگر بروی، خانه مان خاموش خواهد شد؟زینب را چه کنم؟گریه های شبانه حسین را چگونه آرام کنم؟
خاطره ی کوچه، حسن را آشفته خاطر نموده؛ به من بگو او را چگونه تسلی دهم؟
عزیزتر از جانم. دیگر هیچ نمیتوانم بگویم، جز آنکه تو را به خداوند میسپارم تا روزی که در مسجد کوفه، با سری خونین، به دیدارت بشتابم.
تو، امشب و به دور از چشم این نامردمان از خانه ام پرخواهی کشید اما، تاریخ به وسعت تمام زمان ها، همواره از مظلومیتت خواهد گفت؛ و آیندگان، خواهند شنید که اسلام، با ثروت خدیجه برپا داشته شد، با جان زهرا ضمانت یافت؛ و با قیام زینب، باطل را ویران گرداند.

Post a comment

Your email address will not be published.