
اشک چوب…
بشکند دهانت ای تاریخ اگر ما را رو سیاهترینِ روسیاهان معرفی نکنی…
یکبار عصا، یکبار چوبِ تیر، یکبار چوبِ خیزران، یکبار منبرِ ناحق، یکبار قلم و از همه روسیاهتر من! منی که بدبختانه آن روز نزدیکترین فرد به بانو بودم… منی که اکنون درِ سوختهای هستم، گوشهای از این شهر افتاده و کسی را کاری با من نیست، تمام همسنوسالانم هیزم شدهاند و در خانهای میسوزند… امّا هیچکس خریدار من نیست!
چندباری شنیدهام میگویند: «این در یک بار سوخته، ما دیگر آن را نسوزانیم.»
امّا پس از سوخته شدن درِ خانهٔ وحی، دیگر سوختن و نسوختن این عالم چه فرقی دارد؟
از همینجا قصهٔ من آغاز میشود؛ از روزی که مرا بریدند و به دست نجّاری سپردند.
روزی که مرا قطع کردند و نزد نجّاری به نام محمدبنابوعبیده بردند، مدینه حال و هوای شادی داشت. مهاجرین و انصار از هجرت رسول خدا شاد بودند و هر کس به دنبال هدیهای برای او. ابوعبیده مرد مهربانی بود و همان شب که قصد کرد از من دری بسازد، تا صبح از عشقش به علی گفت. او دلش میخواست دری برای خانهٔ مولا بسازد و همین هم شد.
اما ای کاش آن در من نبودم، ای کاش تقدیر مرا به آن خانه نمیکشاند…
سرنوشتم ادامه یافت، وقتی پیرمردی مرا به عمار سپرد تا به مولایم علی برساند.
آن روز از شوق در پوست خود نمیگنجیدم. چه افتخاری بالاتر از اینکه در خانهٔ علی باشم؟ امّا بعدها، آرزویم این بود که کاش مرا قلمی میکردند تا حقیقتها را بنویسم یا عصایی که در دست بانو میشدم، نه دری که… آه! بانوی من تنها هجده سال داشت، اما به عصا نیازمند شد؛ نه به حکم طبیعت، که به ظلم مردمان.
و این آغاز رنج بود. چرا که هیچ درّی بیش از لحظهٔ نصب بر چارچوب رنج نمیبرد.
وقتی مسمارها بر پیکرم کوبیده میشدند، درد جانکاه بود. امّا جانسوزتر از همه اشکهای علی بود، آنگاه که مسمار را برداشت، نگاه کرد و گفت: «عمار! نمیشود مسمار نزنیم؟» و آنگاه در آغوش یار گریست. من همانجا فهمیدم که این مسمار، روزی حکایت دیگری خواهد داشت.
سالها گذشت. در همهٔ این سالها شاهد بودم که هر بار مولا به خانه بازمیگشت، پیش از آنکه مرا صدا بزند، بانوی من را میخواند و بانو با مهربانی پاسخ میداد: «روحم فدای روحت و جانم فدای جانت اباالحسن!»
چه روزهایی که علی به فرزندان میگفت: «مبادا به مادرتان سخت بگذرد، او پارهٔ تن رسول خداست.» و من از این گفتوگوها شکوفه میزدم.
اما شبی آمد که همهچیز تغییر کرد.
نیمهشبی مدینه در سکوتی سنگین بود. تنها صدای گریه و عبادت بانو به گوش میرسید، با غمی که پیشتر هرگز نشنیده بودم. صبحگاه، اهل خانه روانهٔ مسجد شدند و من حیران ماندم تا صدای بلال برخاست. وقتی به «اشهد ان محمداً رسولالله» رسید، فریاد علی در کوچه پیچید: «بس کن بلال! فاطمه را یارای شنیدن نیست.» آری، رسول خدا رفته بود… و وای بر ما چوبها پس از او.
سه روز بیشتر نگذشته بود که حادثهٔ تلخ رقم خورد.
ظهر بود و اهل خانه در کنار هم بودند که چند مرد با ریسمان و هیزم به سویم آمدند. کاش زبان داشتم تا فریاد بزنم: «نیا بانو!» اما باز شدم… و مسمارم با پهلوی او یکی شد. ننگ بر من! هرچه کوشیدم کمتر بسوزم، او کمتر نسوخت… اما نشد. صدای گریهٔ کودک ششماهه در گوشم ماند، صدایی که هیچکس جز من نشنید.
پس از آن روزها، قلمها حقیقت را ننوشتند.
بشکند قلمی که گفت بانوی من به مرگ طبیعی رفت! مگر نمیدیدند حال او را؟ مگر نمیشنیدند دعای «عجل وفاتی»اش را؟ مگر ندیدند زینبِ لرزان و حسنِ اشکریزان را؟ و علی، فاتح خیبر را، که سر بر دیوار میگذاشت و میگفت: «وقتی تو نیستی، چگونه داخل شوم بانوی مهربانم؟»
و سالها گذشت…
من مانند فضه، خانه را ترک کردم. اما از چوبهای دیگر احوال شنیدم: میگفتند علی هر بار که به خانه میرسد و مرا میبیند، دست به پهلو میگیرد… شبها در چاه نام فاطمه را فریاد میزند.
چوبی کهنه از خانهٔ حسین گفت: «ننگ بر تو ای در! اگر تو نمیسوختی، حسین هم کشته نمیشد!» و من با بهت پرسیدم: «مرا با حسین چه کار؟» و او گفت: «از زبان علی شنیدهام. تو اگر نمیسوختی، خیزران جرأت نمیکرد در مجلس یزید حاضر شود و تیرها بر پیکر حسن نمینشستند.»
آری… رویم سیاه باد! ریشهٔ تمام دردها، سوختن من بود.
من نباید میسوختم… که سوختم.
و اکنون نشستهام تا سیاه شدن عالم را تماشا کنم.
نوشته های مرتبط
گیمیفیکیشن: وقتی زندگی رنگ بازی میگیرد
گیمیفیکیشن: وقتی زندگی رنگ بازی میگیرد مقدمه: چرا بازیها اینقدر جذاباند؟ آخرین باری که آنقدر…
گیمیفیکیشن: ریشههای علمی و چارچوبهای طراحی
گیمیفیکیشن: ریشههای علمی و چارچوبهای طراحی مقدمه گیمیفیکیشن به عنوان یک حوزه بینرشتهای، تلفیقی از…
بازیوارسازی (گیمیفیکیشن): وقتی زندگی مثل یک بازی جذاب میشود
بازیوارسازی (گیمیفیکیشن): وقتی زندگی مثل یک بازی جذاب میشود ما از کودکی با بازیها بزرگ…
از بازی تا زندگی: بازیوارسازی چگونه کارهای خستهکننده را به ماجراجویی تبدیل میکند؟
از بازی تا زندگی: بازیوارسازی چگونه کارهای خستهکننده را به ماجراجویی تبدیل میکند؟ حتماً برای…

