پس از آنکه برادرم علی در مسجدِ بنی امیه با صولتِ جدمان حیدر، یزید را رسوا نمود،
همه چیز دگرگون گشت.
دیگر صدای هلهله به گوش نمیرسید.
دیگر کسی ما را به چشم کنیز در بازار نمی نگریست.
نه خبری از دف زنان کوچه ها بود و نه از سنگ زنان بام ها.
گویی که شام شهر دیگری گشته بود.
دیگر همه می دانستند که ما خارجی نیستیم بلکه جگرگوشه های پیامبری هستیم که هر صبح و شام بر بام های مساجدشان شهادت بر رسالتش میدادند.
اوضاع آنچنان علیه یزید دگرگونگشت که دستور داد ما را به مدینه بازگردانند.
محملها را بر اشتران نهادند و نعمان بن بشیر را که فردی بسیار نرم خو بود فرمانده کاروان نمودند.
نه تنها او بلکه تمام سربازان همراهش کوچکترین آسیبی بر ما نرساندند و اینها نه از برای محبت به ما بلکه تماما اجرای برنامه ای بود که از پیش به دستان شیطان طراحی گشته بود.
شاید همه شما گمان برید که پدرم را یزید شهید کرد اما داستان عاشورا به مدت ها قبل از مرگ معاویه میرسد !
گرچه من آن زمان کودک بودم و کمی از وقایع را میدیدم اما بسیاری از حقایقِ مظلومیت پدرم و عمویم را از زبان عمه ام بارها شنیده بودم….
بارها شنیده بودم و می دانستم که روایتِ عاشورا فقط روایتِ محرمِ شصت و یکِ هجری نیست، بلکه عاشورا را وسعتی است به طولِ تمام تاریخِ اسلام.
عمه ام زینب میگفت: معاویه بارها قسمخورده بود که تا نامِ محمد را از مأذنه های مساجد برنیاندازد از پا نخواهد نشست.
پس از آنکه جدم امیرالمومنین شهید شد، عمویم حسن سپاهی عظیم را برای مقابله با کفرِ معاویه مجهز نمود،
اما وعده های از جنسِ طلای پسرِ ابوسفیان ولوله ای در سپاهِ عمو افکند که همه را به سوی معاویه کشاند و عرصه را آنچنان دشوار نمود که حتی یارانِ سپاهِ عمویم، شبانه قصدِ جانِ پسرِ پیامبر را نمودند و خنجر بر پای او که نه بر قلبِ اسلام زدند.
آن زمان بود که عمو تنها و غریبانه برای نجاتِ همان مردمی که زخمش زدند، دست در دست معاویه نهاد و صلح نمود.
پس از آن، توطئه های پسر ابوسفیان بیش از پیش آشکار گشت و با وجود آنکه خود بارها گفته بود که یزید را لیاقت خلافت نیست، تمام اوضاع را برای ولیعهدیِ پسرش فراهم کرد.
معاویه به یقین میدانست که حضور عمویم مانعی است برای خلافتِ یزید، از همین رو عمو را آنچنان مسموم نمود که عمه می گفت: لحظات واپسینِ عمو همچون لحظات واپسینِ پدرم گشته بود..!
هر دو از درد، پا بر زمین میکشیدند، هر دو را با یک نقشه شهید کردند اما یکی را با زهر و دیگری را با شمشیر.
پس از شهادتِ عمو، تنها یک رُکن از آلِ عبا باقی ماند و آن رکن، کسی جز پدرِ من نبود.
آن زمان کمتر از نیم قرن از غروب خورشیدِ رسالت می گذشت اما جهالت مسلمانان آنچنان سرمایه عقلشان را ربوده بود که پدرم میگفت “مردم با دینشان بنده دنیا شده اند و اسلام تنها لقلقه ی زبانشان گشته است”.
هرگاه که به این جمله پدرم می اندیشیدم ترس و واهمه ای به سانِ صاعقه ای تمام وجودم را میلرزاند و با خود میگفتم نکند پدر نیز به مانند عمو تنها بماند؟!
نکند جهل مسلمانان آنچنان چشمشان را ببندد که غربتِ حق نبینند و هَل مِنْ ناصرش را نشوند؟
عمه ام زینب میگفت: هر روز که می گذشت، داغ تازه ای پدرم را در سوگ می نشاند.
یک روز خبر شهادتِ کمیل را آوردند، روز دیگر گفتند حجر بن عدی نیز به جرمِ برائت نکردن از علی شهید شد.
چندی بعد خبر آوردند که شیعیان یک به یک به بند زندانِ خلیفه اسیر شده اند.
از آن سو نیز خبرهایی شگفت به گوش می رسید.
گرچه من آن زمانکودک بودم اما به خاطر دارم که خبر مرگِ ناگهانیِ عایشه تمام شهر را پرکرده بود.
دیگر همه می دانستند که برای معاویه دوست یا دشمن فرقی نمیکند. هر که را که مانعی برای خلافت یزید باشد، در شام یا کوفه در مدینه یا مکه، همه را کنار خواهد زد حتی اگر دخترِ خلیفه باشد.
اینچنین بود که رعب و وحشت، تمام دیارِ مسلمانان را فرا گرفت و تنها، طنینِ یک فریادِ مخالف با ولیعهدیِ یزید در کوچه پس کوچه های شهرها به گوش میرسید که آن فریاد، بانگ پدرم، حسین بن علی بود…
«ای معاویه! میخواهی فرزندت یزید را که شرابخوار است و سگ را غمخوار، والیِ مسلمین نمایی و مردم را نابود سازی. بدان که به یقین مرا اصل و نسبِ برتر از یزید است و من هرگز بیعت نخواهم کرد.»
این سخنانِ پدر بود، در خانه خدا، خطاب به معاویه، در میان انبوهی از سربازانِ شمشیر به دست او و خیلی از مسلمانان.
دیگر برای همه آشکار بود که پدر برای بیعت، دست در دستانِ یزید نخواهد گذاشت.
او خلافتِ یزید را خاتمه اسلام می دانست. «و عَلی اِلاسلامِ السَّلامُ اذ قَد بُلیَتِ الامةُ براعِ مِثلِ یزید.»
فاتحه ی اسلام را بخوانید اگر یزید والی آن شود.
آن دوران که مخالفت های پدر، گوشِ تمام خانه ها را پر کرده بود، حال و هوای خانه ما نیز جور دیگری شده بود.
ثانیه به ثانیه که میگذشت، ضربان قلبم را بیش از پیش حس میکردم.
نه فقط من، عمه نیز گویی نگران بود.
نگرانِ همان آینده ای که واپسین دم از زبان مادرمان زهرا شنیده بود.
همه می دانستیم که دیگر نزدیک است آن روایتِ آشکار، چرا که پدر گفته بود: به زودی آن ریسمانِ پیمانِ صلح، همان که اهریمن برگردنِ حسن و من افکند، گسسته خواهد شد و مرگ بر معاویه سایه خواهد انداخت و دفترِ زندگانیِ تاریکش بسته خواهد شد.
هنوز چند صباحی بیش نگذشته بود که محقق شد هرآنچه را که پدرم گفته بود.
نیمه رجبِ سالِ شصتِ هجری خبر آوردند که معاویه راهیِ دوزخ شد و یزید بر کُرسیِ خلافت نشست…
چند صباحی بیش نگذشته بود که نامه یزید به مدینه رسید.
نیمه های شب بود. سکوت تمام شهر را فراگرفته بود.
گرچه من نمیتوانستم لحظه ای را بدون فکرِ پدر، چشم بر هم گذارم، اما به مانند همیشه، پریشانی را از چشمانم پنهان نمودم تا مبادا رقیه نگران شود.
آن شب او در آغوشِ من آرام خوابیده بود و من غرق در نگاهِ به او بودم که ناگاه با صدای در، قلبم آنچنان لرزید که صدای تپش هایش را در آن سکوت نیمه شب به وضوح می شنیدم.
اما، همینکه پرده پنجره را کنار زدم دلم آرام شد به حضورش.
حضورِ عمویم عباس را میگویم.
میدانستم تا زمانی که عمو باشد اَحدی را حقِ جسارت به پدر نخواهد بود.
فردای آن روز وقتی تمام ماجرا را از زبانِ عمه ام زینب شنیدم، حقیقتِ نامه یزید برایم عیان گشت و دانستم که چرا شبِ گذشته در کنار عمو عباس، یکایک جوانانِ بنی هاشم، پدرم را تا دارالاماره همراهی کردند و شمشیر بر کمر بستند تا با اذنِ امامشان در مقابلِ حیله ی دشمن، سپر بلای او شوند.
چرا که ولید بن عتبه والیِ مدینه، پدر را فراخوانده بود تا از کسی که صاحب اختیار مسلمانان که نه صاحب اختیار ملک و ملکوت است برای یزید بیعت بگیرد.
عمه میگفت : این ماجرا، گوشه دیگری از توطئه های معاویه بود. او خود ولید را والیِ مدینه کرد که گرچه گزندی به پسر پیغمبر نرساند اما اوضاع را آنچنان بر پدر سخت گرداند که او مدینه را ترک کند .
آنان چه حقیر بودند و نمیدانستند که پدر، این سرنوشت را برای خود برگزید تا سرنوشت اسلام را تغیر دهد.
آن هنگام که تصمیمِ ترک مدینه را از زبان پدرم شنیدم، فقط به چشمانش نگریستم و دلممیخواست زمان متوقف شود و من خیره در چشمان پدرم بمانم.
چرا که میدانستم که او را از این سفر بازگشتی نخواهد بود، نه فقط پدر، بلکه این سرنوشت همه مردانمان بود، حتی سرنوشت برادر کوچکم علی، که چند روزِ قبل، دیده به جهان گشوده بود …
روزگارِ بعد از پیامبر بهگونه ای دگرگون گشته بود که امان را از پسرِ فاطمه در
مدینه سلب نمود.
خبرِ عزیمتِ پدر که به گوش جوانانِ بنی هاشم رسید، هریک کوله بار بر دوش، شمشیر به کمر، خود را آماده نمودند تا مبادا پدر، مدینه را تنها ترک کند.
نه فقط مردان، بلکه ما بانوانِ حرم نیز مهیا گشتیم تا سپر بلای امامِ زمانمان شویم و قدم قدم همسفر او.
ماجرای رفتنمان را احدی نمی دانست جز اندک یارانِ باوفایمان که محرمِ اسرار بودند و امینِ ولایت.
از همین رو بنابر فرمانِ پدر، قرار بر این شد که شبانه حرکت کنیم تا مبادا خبرِ عزیمت به گوش دارالاماره برسد.
آن شب پدرم برای آخرین بار تنها به زیارتِ مزار پیامبر رفت تا وداع کند.
میخواست از درد دلهایش بگوید، از جفای مسلمانان و از سکوتشان در مقابلِ باطل.
حرفها داشت با جدمان، اما نمی توانست صبر کند. ساعاتی بیش از نیمه شب نگذشته بود که به خانه آمد.
چشمانِ سرخش، حکایت از جراحاتِ قلبِ محزونش داشت که جز به پیامبر به احدی نمیگفت.
پدر همه اهلِ خانه را جمع نمود و فرمود : هم اکنون در کنار مزار جدم، ایشان را در عالمِ رویا دیدم که به من فرمودند:«ای پسرم! به زودی تو را میبینم که در کربلا در میان مسلمانانی که گمان می کنند از امتِ من هستند، تشنه شهید خواهی شد و یاوری نخواهی داشت.»
این جملات، آغازی بود برای آن رسالت عظیم. فقط خدا می داند که آن شب چه گذشت در خانه ما.
یک سو برادرم سجاد را می دیدم که آینده ی امامت بسته به دستان او بود.
آن سو مادرم رباب تمام هستیِ خود را در گهواره برای این سفر مهیا می نمود.
وقتی که به بیرون خانه رفتم، دیدم برادرم علی اکبر بی هراس از مرگ، جهازِ اشتران می بندد و قاسم پرده کجاوه را گرفته و عمو عباس زانو زده تا عمه با تکیه بر دستانِ پدر، سوار بر مرکب شود.
آن شب ما یک به یک، در سایه قامتِ عمو، سوار بر مرکب شدیم و روانه مکه گردیدیم اما، ای کاش ظهرِ روز یازدهم نیز عمو عباس در کنارمان می بود…
از همان زمانِ ورودمان به مکه، ماجرای آمدنمان در کوچه پس کوچه های شهر پیچید و چندی نگذشت که قاصدان خلیفه، یزید را از خبرِ عزیمت پدر آگاه نمودند.
حضور ما، اوضاع مکه را تغیر داد و زمزمه هایی را از گوشه کنار شهر به گوشمان میرساند:
حسین بی خبر به مکه آمده که چه کند؟
ایام حج که نیست پس پسر فاطمه برای کدامین امر مهم به مکه آمده است؟
می گویند او شبانه و مخفیانه مدینه را ترک کرده..
شنیده ام حسین بن علی با یزید بیعت نکرده و نخواهد کرد..
در آن ایام از یک سو بزرگان هر طایفه ای به دیدار پدر میشتافتند تا او را از بیعت نکردنِ با یزید برحذر دارند و از سوی دیگر، لحظه به لحظه بر تعداد نامه های کوفیان افزوده می شد.
روز اول، ششصد نامه به مکه رسید.
روز دوم، هزار نامه.
روز سوم، پنج هزار!
آنقدر قاصدان کوفه رفتند و آمدند تا آنکه گفتند: دوازده هزار نامه برای پسر پیامبر، حکایت از این دارد که کوفیان میخواهند باطل را از منبرِ پیامبر پایین بیاورند.
متون نامه ها، سراسر آینده ای روشن را به تصویر میکشید، اما نام های رقعه نویسان، روایت دیگری را بیان مینمود.
“از شمربن ذی الجوشن به حسین بن علی: به نزد ما بیا که خواهان توییم.”
“این نامه ی شبث بی ربعی است که برای پسر پیامبر نوشته است.”
“عمر بن سعد از شما میخواهد که به سوی کوفه درآیید. باغ هایمان سرسبز و برای ولایت شما فراخ است”….
پدر، با آنکه میدانست حقیقتِ نامه ها را و با آنکه بارها گفته بود اینان جز برای نیرنگ و حیله و رسیدن به ریاست، برای من نامه ننوشته اند، اما نمیتوانست گمراهی امت را ببیند و دم فرو بندد.
او بیش از هرکس نگران قاتلین خویش بود.
نگران آنکه مبادا عمرِ سعد فرمانده سپاه باطل شود و شمر، دست به جنایتی زند که مستحق دوزخ گردد.
از این رو پدر برای اتمام حجت، مسلم بن عقیل را روانه کوفه نمود…
معاویه نمیخواست یزید قاتلِ پسرِ پیامبر شود. اصلا توطئه های او همیشه اینگونه بود.
جعده را با وعده همسریِ یزید به طمع انداخت تا عمویم را شهید کند و کوفه را سامان داد تا پدرم را به شهادت برساند.
سیاستِ او اجازه نمیداد که خود را قاتلِ پسرِ پیامبر معرفی کند، اما یزید ذره ای از حیله گری های او را به ارث نبرده بود.
او اصلا دین نمیفهمید، پسرِ پیغمبر نمی شناخت، حُرمتِ کعبه نمیدانست و خدایی را باور نداشت.
از همین رو پدر نگران بود. نگرانِ آنکه مبادا یزید، حرمتِ کعبه را با ریختنِ خونش از میان ببرد.
آن زمان، نزدیکِ ایام حج بود و لحظه به لحظه بر تعداد مسلمانان افزوده می شد.
خبر رسید که یزید، بیست تن از نزدیکانش را راهیه مکه نموده تا پدرم را در ازدحامِ جمعیت در کمینِ خود غافل کنند و او را به شام ببرند اما نمی دانستند که تقدیرِ خداوند در اختیارِ پدرِ من است و او، جز رضایتِ پروردگار، راهی دیگر را انتخاب نخواهد کرد.
وقتی که بزرگان به پدرم گفتند که اگر خودتان میروید چرا اهلِ بیتتان رامیبرید؟
در پاسخشان فقط یک سخن گفت: انَّ اللهَ قَد شاءَ اَن یَراکَ قَتیلاً و شاءَ اَن یَراهُنَّ سَبایا.
خداوند اراده فرموده تا من کشته شوم و اهل بیتم اسیر شوند.
آن زمان، مسلمانان به گونه ای در خواب غفلت بودند که تنها خونِ پدرِ من و اسارت ما اسلام را احیا می نمود.
اگر ما همرهِ پدر نبودیم، چه کسی جز عمه ام میتوانست آن دشتِ خونین را به زیبایی توصیف کند و ابن زیاد را رسوا نماید؟ چه کسی جز خواهرِ سه ساله من، میتوانست در شام، کاخ یزید را ویران کند؟
چه کسی جز من، میتوانست فریاد مظلومیتِ پسرِ فاطمه را به گوش تاریخ برساند؟
ما باید همراه پدر میرفتیم تا رضایتِ پروردگار، محقق شود و پرچمِ امامت تا قیامت برافراشته بماند.
هفتِ ذی الحجه، پدر برای آخرین بار بوسه بر کعبه زد و به همگان فرمود:”بنی امیه تا خونِ قلب مرا نریزند رهایمنخواهند کرد. بدانید که من فردا صبح عازم کوفه هستم، اگر همراهم شوید کشته خواهید شد اما، مُهرِ سعادت بر زندگانیِ ابدی خویش خواهید زد”…..
قافلهِ کوچکمان منزل به منزل می رفت تا آنکه به حاجز رسیدیم.
پدر با علمِ لدنیِ خویش میدانست که حضورِ ابن زیاد اوضاع کوفه را دگرگون کرده و وحشت، تمامِ خانه ها را فراگرفته و مسلم بن عقیل غریبانه، تنها یک روز پس از خروج ما از مکه، به شهادت رسیده است.
آن لحظه ای که او را از دارالاماره بر زمین زدند، کجا بودند آن هجده هزار نفری که با مسلم بیعت کردند
آنانی که پی در پی نامه نوشتند، مهر زدند و قاصد فرستادند، لحظهِ شهادت مسلم چه میکردند؟
چرا به یکباره تمامِ کوفه سکوت نمود؟ نه یک تن، نه صد تن، بلکه چه شد که هزاران نفر دستِ یاری از دستانِ پدرم کشیدند و علیه او خنجر و شمشیر صیقل دادند؟
آیا جز این بود که آنان خواهانِ ریاست بودند و برایشان تفاوتی نمیکرد که در سایه پدرِ من، یا در سایهِ ابن زیاد به حکومت برسند؟
چه کسی گفته است که اینان شیعیان ما بودند؟
شیعه پدرم، هانی بن عروه بود که یک لحظه چشم بر جنایاتِ ابن زیاد فرونبست و در این راه جان سپرد.
شیعه پدرم مسلم بن عوسجه بود که شبانه و مخفیانه خود را از کوفه به قافله ما رساند.
یارِ باوفای ما اهل بیت میثم تمار بود که یک دم، زبان از فضایل جدمان امیرمومنان فرونبست، تا آنکه به دستور ابن زیاد زبانش را بریدند.
محبِ مخلص پدرم، حبیب بن مظاهری بود که حضورش در کربلا آنچنان عمه ام زینب را مسرور نمود که فرمود: سلام مرا به حبیب برسانید.
شیعیان ما همانانی بودند که در کربلا برای شهادت از هم پیشی می گرفتند و بدن هایشان را سپرِ تیرهای بی رحم کوفیان می کردند.
با وجود تمام آن عهد شکنی هایی که پدر میدانست، اما باز هم نمی توانست دست از هدایت آنان بردارد.
او همچنان امید داشت که نورِ وجودش، قلبِ تاریکِ کوفیان را منور کند، تا بیش از این مستحقِ خشمِ پروردگار نشوند.
از این رو، در منزلِ حاجِز، برای دومین بار، نامه ای نوشت و از خداوند، عاقبتی نیکو را برای کوفیان خواستار شد.
“من از خداوند خواسته ام که کار ما را نیک گرداند و بهترین پاداش را در اینباره به شما بدهد. من هشتم ذی الحجه از مکه خارج شدم و به سویتان آمدم و همین روزها بر شما وارد خواهم شد. درود خدا و رحمت و برکات او بر شما باد.” قیس بن مسهر صیدواری، همراهِ این نامه ی پدرم به کوفه رفت اما، هرگز بازنگشت و پیشتر از پدرم، به دیدارِ جدمان، رسول خدا شتافت…
پس از شهادتِ قیس بن مسهر، خبر رسید که لشکرِ شام حرکت کرده و در کوفه غوغایی برپا شده است.
عده ای شمشیرها را صیقل می دادند، برخی سر نیزه ها را نصب می کردند،گروهی زره جنگی می ساختند و در این میان، کسانی بودند که هیچ نداشتند اما، از گوشه کنار شهر سنگ جمع می کردند.
همه تدارکاتشان را چیدند، لشکر پشت لشکر برای مقابله با پدرم عزیمت دادند و تمام راهای زمین را بر ما بستند اما، غافل بودند و نمی دیدند که تمامِ ملائک آسمان و همه جنیان، همره کاروان ما قدم به قدم آمده اند تا امامشان را یاری نمایند.
حزب شیطان به زعمِ باطل خود گمان می کرد که با شهادتِ پدرِ من، اسلام خاتمه خواهد یافت و با اسارتِ ما خاندانِ رسالت، آنان پیروزِ همیشه ی تاریخ خواهند شد، اما قدرتِ الهیِ پدرم، بنی امیه را رسوا نمود و صبر او بر هجومِ مصائب، تمام زمین و آسمان را که نه،تمامِ ملک و ملکوت را به حیرت در آورد.
حتی برای دشمن نیز صبرِ پدر باورکردنی نبود.
“چگونه می شود کسی سه روز تشنه باشد، فرزندِ شش ماهه اش در آغوشش کشته شود، جوانانش را به میدان جنگ بفرستد، برادران و یارانش را در نیم روزی از دست بدهد و خودش غرق در خون باشد، اما باز هم بگوید: الهی رضاً لِرضاک تَسلیماً لِاَمرِک و صبراً علی قَضائک”
ما نیز گرچه تمام وجودمان را آتشِ بغضِ بنی امیه شعله ور نمود اما، با اقتدا به مادرمان در میان شعله ها، دستِ یاری از دامنِ اماممان نکشیدیم تا آنکه شمشیرها میان ما جدایی افکندند و همه مان را یتیم نمودند.
عصرِ عاشورا، گرچه بند بندِ وجودم در حال گسستن بود، گرچه غمِ عالم در سینه ام پنهان بود،گرچه من نیز دختر بودم و باید بر مصیبتِ پدرم گریه که نه، ضجه میزدم اما، وقتی عمه را دیدم که چگونه سپرِ بلایمان شده و تنها، یک به یک کودکان را از زیر دست و پا نجات میدهد و تازیانه ها را به جان میخرد، پابه پای او دویدم تا یاری اش کنم و اجازه ندهم که دشمن، بیش از این او را بیازارد.
دلم میخواست من سپرِ عمه بشوم اما نتوانستم.
از این رو، در میان سیاهی شب، به سمتِ بدنِ پدرم دویدم و فریاد زدم:
پدر برخیز! برخیز و عمه را ببین که چگونه میان نامحرمان محصور شده؟ پدر برخیز و ببین که عمه چگونه خود را سپر تازیانه های بی رحم دشمن می کند؟ ببین که چگونه کودکان را در آغوش میکشد تا مبادا از ترس جان دهند؟
پدر جانم! برخیز. تو را به خدا فقط به خاطرِ عمه برخیز…
هنگامی که به کوفه قدم گذاشتیم، صحنه هایی را دیدم که نمیتوانستم باور کنم.
متعجب بودم از اینکه برای کدام پیروزی بر طبل و دف میزنند؟ برای کدام فتح در شیپور می دمند؟ اصلا مردم به نظاره چه آمده اند؟ گوش پاره دیدن دارد یا صورت نیلی کودکانِ معصوم؟ چادرهای سوخته نظاره کردن دارد یا به زنجیر کشیدنِ زنان؟ کوفیان را چه شده بود که در آن همه قساوت و جنایت از تمامِ تاریخ پیشی گرفته بودند؟!
جدم امیرمؤمنان چه زیبا اهلِ کوفه را “اشباه الرجال” خوانده بود. آنان شبیه مرد بودند نه خود آن، که اگر غیر از این بود، دخترانِ حرم رسول الله را کوچه به کوچه در مقابلِ دیدگان نامحرمان نمی گرداندند.
این وضع چند دقیقه ای به طول نکشید تا آنکه ناگاه با فریادِ عمه، تمام شهر را سکوت فراگرفت و سربازان از حرکت بازایستادند.
«خاموش ای اهلِ کوفه! ای اهلِ خدعه و نیرنگ. وای بر شما که برای آخرتِ خود بدتوشه ای فرستادید و خشمِ خدا را برانگیختید و عذاب جاودانه اش را به جان خریدید.»
دیگر نه کسی بر طبل می کوبید و نه کسی میخواند. صولتِ حیدریِ عمه، وحشت را به جان کوفیان انداخت تا آنکه کم کم زمزمه های گریه هاشان به گوش رسید. برای چه میگریستند؟ مگر خودشان نبودند که پدرم را شهید کردند و ما را اسیر؟ پس برای چه میگریستند؟
صدای زجه هاشان گوش شهر را پر کرده بود که دوباره با صدای عمه، همه سکوت نمودند.
«برای چه گریه می کنید؟ می دانید چه جگری از مصطفی را شکافتید؟ میدانید چه پیمانی از او شکستید و چه خونی از او ریختید؟ کاری کردید که نزدیک بود آسمان بشکافد و زمین متلاشی گردد. بدانید که عذابِ آخرت خوار کننده است. انّّ ربَّکَ لَبِاالمِرصاد.»
این فریادِ عمه، کوفه را برای همیشه نفرین نمود و آغازی شد برای در هم پیچیدنِ طومار باطل.
همان طوماری که روزِ دوشنبه امضا شد تا بیست و پنج سال جانشینِ پیامبر، خانه نشین شود.
وقتی که کوفه رسوا شد و نوبت به شامیان رسید، در کاخ یزید دیدم که عمه ام زینب فرمود: برادرم، شهیدِ روز دوشنبه است.
درکنار عمه، ما نیز حماسه ای آفریدیم که حقایق پنهان روایت عاشورا بر شامیان آشکار گردید و پس از آنکه برادرم علی در مسجد بنی امیه با صولت جدمان حیدر یزید را رسوا نمود، همه چیز دگرگون گشت…
قرار بود که در کوفه، پدرم سایه ی ابر سیاهِ خلافت را کنار زند تا درپرتوِ امامت، قلب ها احیا گردد و جانها مهیای بندگیِ خداوند شود.
قرار بود که آسمان، سخاوت خود را هماره ببارد و زمین، آنقدر از رحمت خود برویاند که بهشت را متجلی سازند.
اما! هیچ نشد.
یعنی، آنان نخواستند. با آنکه شنیدند “هل من ناصرِ” پدرم را و با آنکه دیدند کوچه به کوچه اسارتِ ما را، اما، بازهم قلب هایشان یک رنگ نشد برای یاریِ ما. که اگر این گونه می شد، اکنون برادرم سجاد و فرزندش محمد نیز در کنارمان بودند.
خیلی زود خواهد شد که از پس آنها، جعفر بن محمد در مدینه، موسی بن جعفر در زندان، علی بن موسی در غربت، محمد بن علی در جوانی، علی بن محمد در بند و حسن بن علی در تبعید به شهادت میرسند و دنیا، تنها با نهمین نور از نسل پدرم باقی خواهد ماند.
امروز اربعینِ یک صد و هفده هجری قمری است و من، میدانم که واپسین روزهایِ فراق است و به زودی در کنار پدرم خواهم بود.
میخواهم به شما بگویم که گرچه پدرِ من تنها ماند، گرچه در میان دو نهرِ آب تشنه جان داد، گرچه ندای هل من مُعینَش عرش را به لرزه در آورد و گرچه غریبانه شهید شد اما، تنها تر از پدرم و غریب تر از او، کسی است که در میان شماست، روز و شب برایتان از خداوند طلب بخشش میکند، سپر بلایتان می شود، تکیه گاهِ مصیبت هایتان می گردد، هر دم استغاثه تان را پاسخ می دهد، نجواهایتان را می شنود اما شما، نه ندایی از او می شنوید و نه رخساره اش را میبینید و نه نشانی از او سراغ دارید.
نه برادری همچون عباس دارد که علمدارش شود و نه خواهری چون زینب که غمخوارش گردد. او مهدی ماست. همان که به امید طلوعش، مصائب را به جان خریدیم و یک دم فرو نریختیم.
تا او نیاید سینه مادرمان زهرا مداوا نمی گردد، ریسمان از گردنِ علی گشوده نمی شود، گریه ی شش ماهه به اتمام نمی رسد و هیچ یک از زخم های پدرم، التیام نمیابد. او باید بیاید تا روضه کربلا را بخواند.
بدانید که پدرِ من قیام کرد تا امامت احیا شود و خلافت نابود گردد، اما با شهادتش، اتمامِ نعمتِ خداوند تا دورانِ ظهور، به تأخیر افتاد.
مبادا که شما بر غربتِ پدرم اشک بریزید و پسرش را غریبانه رها کنید. مبادا که عاشقانه به سوی مزارِ پدرم پیاده قدم بردارید اما دعای فرج ورد زبانتان نباشد.
مادرم در این مسیر، چشم به راهِ یاری شما نشسته است تا با ندای ظهورِ پسرش، بی آنکه دست بر پهلو برد، برخیزد و عاقبت همه تان را با دعایی، ختم به نگاه مولا کند…