
پناهمان بمانید…
فضه در گوشه اي از بيتِ نورانيِ امیرالمومنین و حضرت فاطمه علیهم السلام، مشغول به خدمت بود و حديث گران قدرِ پيامبر را زمزمه مي كرد:
” هر آنكه دخترم فاطمه را دوست مي دارد، مرا دوست داشته و ….” .
ميان صدايِ آرامشِ خانه، صدايِ همهمه اي از دور، جانِ فضه را لرزاند!
.
نگران بانويش” فاطمه” بود….
.
صدا نزديك شد،
نزديك و نزديك تر …
.
كودكان به دامنِ امنِ مادر پناه بردند…
.
صدا اوج گرفت!
آن قدر كه خانه را مي لرزاند…
.
صداهايي كه بوي خيانت میداد:
.
“پسر ابوطالب!
قسم به آن كه جانم در دست اوست، از خانه خارج شويد وگرنه خانه را با تماميِ افرادي كه در آن هستند به آتش خواهم كشيد”
صداي دستاني كه به در مي خورَد، چقدر آشِناست!
دستاني كه چندي پيش با اميرالمومنين علیه السلام، بيعت كرده بودند….
بانو كه انتظارش را نداشت اهل مدينه به این سرعت بيعت بشكنند، پرسيد:
” پسر خطاب!
مي خواهي دربِ خانه مرا بسوزاني؟”
.
“آري!
خانه را با اهل آن به آتش بكشيد”
سوگند به آن كه فاطمه را آفريد، اين درب خانه ي ام ابيها بود كه مي سوخت!
همانی كه خدا او را سرچشمه ي خير كثير ناميده است!
همانی كه او را مادرِ پدرش (ام ابیها) مي خوانند…
همانی كه پناهِ عالمیان است…
بانو با شما چه كرده اند كه حضرت حيدر (علیه السلام) چنين فرياد مي زند:
“فضه!
بانوي خود را درياب!”
چه كرده اند كه گويي درياي صبر به طوفان آمده: “اي پسر صهاك!
اگر آنچه خداي متعال براي من نوشته و پيماني كه با پيامبر بسته ام نمي بود، مي دانستي كه تو جرأت وارد شدن به خانه ي مرا نمي داشتي!”
آري مولاي من!
شما مدت ها پيش عهد بسته بوديد كه سكوت كنيد…
همان روز كه جبرئيل و ميكائيل بر پيامبر (صلی الله و علیه و آله) نازل شدند و فرمودند:
يا محمد!
به علي بگو كه تعهد كند، بايد بر هتك حرمتش صبر كند،
مولا فرمود:
صبر ميكنم يا رسول الله،
جبرئيل فرمود:
به علي بگو بايد بر غصب خلافتش صبر كند،
مولا باز هم فرمود:
صبر مي كنم اي نبي خدا.
جبرئيل فرمود:
يا رسول الله به علي بگو بايد بر هتك حرمت زهرا هم صبر كند….
قٰالَ أمير المؤمِنينَ:
فَصَعِقْتُ حِینَ فَهِمْتُ الْکَلِمَةَ مِنَ الْأَمِینِ جَبْرَئِیلَ حَتَّی سَقَطْتُ عَلَی وَجْهِی وَ قُلْتُ نَعَمْ قَبِلْتُ وَ رَضِیتُ…….،
و همانگاه که آتش زبانه کشید و هتک حرمت بانویم زهرا شد، علی علیه السلام را کشان کشان به مسجد بردند
حالا زینب بود که این چنین نجوا میکرد :
“مادر مهربانم!
از همان روزي كه رسول خدا از ميانمان رفت و نواي” بس كن بلال، فاطمه را ياراي شنيدن نيست”
را شنيدم، دانستم كه به زودي ما را ترك خواهيد كرد…
.
از همان روزي كه از پشت در صداي وا ابتاه يا رسول الله را شنيدم، دانستم كه ديگر هيچ گاه لبخند بر لبانِ پدرم نخواهم ديد….
.
از همان روزي كه حسن و حسين برادران عزيز تر از جانم را به من سپرديد، دانستم زين پس، هم بايد علي باشم، هم فاطمه…..
اما مادر چرا؟
چرا من را با اين همه داغ و غصه تنها مي گذاري؟
بدون شما بمانم در اين دنيا چه کنم؟
بمانم كه ببينم پدر همه كسِ خود را از دست داده؟
بمانم كه چه شود، مادر؟
خانه ي بي شما كه، خانه نيست!
.
پناهِ عالمیان بودید و هستید…
.
راستي مادر!
زين پس چه كسي در را به روي پدر باز كند؟
چه كسي باز كند كه وقتي پدر او را ديد، لبخند بزند و غم هايش را از ياد ببرد؟
چه كسي شانه بر موهاي من بزند؟ چه كسي شب هنگام حسين را سيراب كند؟
من؟
مادر جان نگفتي كه حسين بايد مراقب من باشد يا من مراقب او؟ من فداي او شوم يا او فداي من؟
بعد از ماجرای کوچه، حسن خیره خیره اشک میریزد، چه گذشته بر او که لب باز نمیکند؟
اقلا شما برایم بگو که بتوانم آرامش کنم …
.
آه مادر!
ميداني كه پدر پشت در ايستاده و داخل نمي آيد؟
مي داني تكيه بر ديوار زده و به در خيره شده و اشك مي ريزد؟
مي داني كه دوريت قلب آرامش هستي را لرزانده؟
فدايت شوم مهربان ترينِ من!
اي كاش انقدر خوب نبودي…
اي كاش انقدر “مادر” نبودي، مادر…
اي كاش…
پناهِ عالمیان هستی، حتی اگر دیگر در این دنیا نفس نمیکشی…
و ننگ بر این دنیا !
Previous Post
کودک ده ساله…
Post a comment لغو پاسخ
نوشته های مرتبط
گیمیفیکیشن: وقتی زندگی رنگ بازی میگیرد
گیمیفیکیشن: وقتی زندگی رنگ بازی میگیرد مقدمه: چرا بازیها اینقدر جذاباند؟ آخرین باری که آنقدر…
گیمیفیکیشن: ریشههای علمی و چارچوبهای طراحی
گیمیفیکیشن: ریشههای علمی و چارچوبهای طراحی مقدمه گیمیفیکیشن به عنوان یک حوزه بینرشتهای، تلفیقی از…
بازیوارسازی (گیمیفیکیشن): وقتی زندگی مثل یک بازی جذاب میشود
بازیوارسازی (گیمیفیکیشن): وقتی زندگی مثل یک بازی جذاب میشود ما از کودکی با بازیها بزرگ…
از بازی تا زندگی: بازیوارسازی چگونه کارهای خستهکننده را به ماجراجویی تبدیل میکند؟
از بازی تا زندگی: بازیوارسازی چگونه کارهای خستهکننده را به ماجراجویی تبدیل میکند؟ حتماً برای…

