
غلام امام…
در بازار برده فروشان كه بودم، هر روز همه چشم به راهِ على بن حسين بوديم و وقتى كه مى آمد سعى مي كرديم در ديدرسِ آن حضرت باشيم؛ علت كارمان بر همه عيان بود!
على بن حسين برده ها را مى خريد و آزاد مى كرد!
در شهر پيچيده بود كه او تا كنون ٥٠ هزار برده را آزاد كرده است!
خوب به خاطر دارم روزى كه ایشان مرا برگزيد، اما من بعد از همنشینی با او به خواستِ خودم دیگر علی بن حسین را ترک نکردم ..و اكنون از آن زمان، مدت ها گذشته است..
در همين افكار بودم كه خوابم برد؛ درست در وسطِ ظهر..
که با دستِ نوازشِ امام، از خواب پريدم و وقتى چهره ى امام را ديدم لبخندى زدم و دوباره چشمانم را بستم…
امام همانطور كه دست بر سرم مى كشيدند به آرامى فرمودند:
“اى يحيىٰ! يا شب بخواب و روز كار كن و يا روز بخواب و شب كار كن!”
من با اينكه ميدانستم من چه كار كنم چه كار نكنم، على بن حسين هماره صبور و مهربان خواهد بود، گفتم:
آقا! حلم شما باعث شده من ايمن از عِقاب شما باشم..
من مى دانم كه شما مهربانيد..
شكر خدا كه زينت عالَم، امام ماست
ما شيعه ايم و عشق شما هم، از آنِ ماست
نوشته های مرتبط
آشکار پنهان
آشکار پنهان… پس از آنکه برادرم علی در مسجدِ بنی امیه با صولتِ جدمان حیدر،…
اگر ریحانه باشی…
اگر ریحانه باشی… انّا اَعطَیناکَ الکَوثَر..فَصَلِّ لِرَبِّکَ واَنحَر..انَّ شانِئَکَ هوَ اَلاَبتَر. گرچه ۱۸ سال گذشته…
پناهمان بمانید
پناهمان بمانید… فضه در گوشه اي از بيتِ نورانيِ امیرالمومنین و حضرت فاطمه علیهم السلام،…

