زید بازرگان…

چند سالِ پيش با دو بازرگان رومى كه عازم مدينه بودند همراه شدم. خسته و تشنه و گرما زده به يك منزلىِ مدينه رسيديم؛ ميخواستيم كمى بمانيم و سيراب شويم و حركت كنيم.
اما…. “آبِ” چاه خشك شده بود.
بي شك ما و اسبانمان در كمتر از يك ساعت از پاى درمى آمديم.
در پس حرارت تند صحرا كاروانى ديده مي شد و بار كاروان، “آب” بود.
سواران همچون ابر رحمت فرود آمدند و بى آنكه منتطر كلامى باشند ما را سيراب كردند.
وقتى از آنها نام و نشان را جستجو كرديم فرمودند: ” ما غلامان فرزندِ رسولِ خدا، حسين بن على هستيم، كوتاه زمانى است كه چاه اين منزلگاه خشكيده است و به فرمان سرورمان حسين هر روز با مشك هايى پر از “آب” به اينجا مى آييم تا كاروانيان را به جرعه اي “آب” سيراب كنيم.”
حاضر بودم نيمى…نه اصلاً تمام مال التجاره ام را به رغبت براى تشكر به حسين بن على هديه كنم. اما من حتىٰ قادر به جبران خوبى هاى غلام خوش سيماى حسين نبودم.
فكرى از سرم عبور كرد، صد دينار در هميانى گذاشتم تا ضمن تشكر به آن جوان بگويم خوبى اش را از ياد نبرده ام.
منتظر حسين بن علي ماندم براى اذن گرفتن….

عبدالله بن جعفر مرا ديد و گفت: “به انتظار كسى هستى برادر؟”

گفتم: “آرى به انتظار حسين بن علي”
خنديد و گفت: “چرا از درگاه وارد نمى شوى؟”
_گفتم: “كدام درگاه؟”
_بلند تر خنديد وگفت: “مگر ممكن است اورا نديده باشى، درگاه حاجات، باب الحوائج، عباس بن على.

تصویر
آن جا را ببين برادر...
آن سه نفر را ميبيني؟ آن كه از همه رشيد تر است، "عباس" هموست.

دست و پايم سست شد و بر زمين زانو زدم.

عبد الله با لبخندى تلخ ادامه داد: “ام البنين به پسرانش آموخته كه حسن و حسين را سرور و مولاى خود خطاب كنند؛ به خدا قسم در زير اين آسمان لاجوردين كسى را به ادب، تواضع و وفادارى عباس نديده ام.”

[برداشتى از كتابِ ماه به روايتِ آه]

شكرِ خدا كه حب حسين در وجود ماست
باب الحسين تمامى بود و نبود ماست

Post a comment

Your email address will not be published.

نوشته های مرتبط